«تنهایی نام دیگر عشق است»
داستایوفسکی، فالاچی، عشق و دیگر هیچ!
دکتر مریم فرخنیا
میانِ راهِ دوبارهخوانیِ جنایت و مکافات داستایوفسکی بودم؛
هذیانهای وجدان و تلاطمهای روحیِ راسکولنیکُف آنقدر آشفتهام کرده بود که تصمیم گرفتم چند روزی به خودم و به او مهلت بدهم؛ از او فاصله بگیرم تا نفسی تازه کنیم.
در همین وقفهی کوتاه، دوستی گفت که او هم سرگرم دوبارهخوانیِ آثار اوریانا فالاچی است و پرسید من از فالاچی چه خواندهام. گفتم جز «جنس ضعیف» و «نامهای به کودک زادهنشده»، هیچ؛ و صادقانه گفتم که فعلاً درگیرِ وجدانیاتِ راسکولنیکُفم و از مکافاتِ وجدانش، عجیب فیلسوف شدهام. خندید و گفت برای حالِ الانِ تو، داستایوفسکی مثل سَم است و پیشنهاد داد «پنلوپه به جنگ میرود» را بخوانم؛ رمانی عاشقانه، اما نه سطحی و بازاری. با بیمیلی گفتم که معمولاً با عاشقانهها کنار نمیآیم. گفت این یکی فرق دارد و فایل پیدیافش را برایم فرستاد، چون نسخهی چاپیاش بهندرت پیدا میشود.
کتاب را تازه تمام کردهام. راستش تا پیش از خواندنش، درگیرِ مکافاتِ راسکولنیکُف پریشان بودم و حالا درگیرِ عشقها، مصائب انسانی جو و انتخابهای ناگزیر آدم ها؛ انگار از دادگاهِ وجدانِ راسکولنیکُف به میدانِ جنگِ دل جو(انا) پرتاب شدهام و این دومی، بهمراتب سختتر است؛ مواجهه بی پروا با دل بدون هیچ محافظی.
اما در میانهی این تجربهی روحی غریب، این معلقبودنِ عجیب میانِ درست و نادرست، امروز دوستی دیگر کتاب کوچکِ جیبی ای به من هدیه داد که عنوانش همان لحظه مرا میخکوب کرد: «طرز تهیهی تنهایی در آشپزخانهی عشق». آنقدر برایم حیرتآور بود که وقتی منتظر پسرم بودم تا از مدرسه برگردد، همانجا، در ماشین، داستانِ اولش را خواندم.
حاصلِ این سیر و سفر در میانِ این سه کتاب، تا اینجای ماجرای من، این است:
خوب شد گفته بودم با عاشقانهها کنار نمیآیم؛
اما این عشق است که آدم را رها نمیکند.
هرچه از او دورتر میشوی،
مشتاقتر میشود،
نزدیکتر،
و تو را محتاجتر میکند.
انگار
همهچیز
حول محور عشق میچرخد؛
اما خودِ عشق چیست؟
من که
میگویم
تنهایی،
نامِ دیگرِ عشق است.