هامون و مردمیسازی فرهنگ؛
از گفتگو درباره مردم تا گفتگو با مردم
علی اصغر درلیک
عضو شورای نویسندگان گروه ارغنون هامون
در ابتدا، با شرمی آمیخته به حیرت و شگفتی باید اعتراف کنم که در نخستین روزهای همکاری با هامون (پروژهای که بیش از آنکه بتوانم به آن کمک کنم، از آن آموختم) هرگز گمان نمیبردم که هامون از میان تلاطمهای سهمگین اقتصادی و سیاسی یک دهه اخیر چنین به سلامت عبور کند و امروزه همچون جنبشی بالنده و پویا بتواند همفکران و همراهان بسیاری را با خود در این مسیر همسو سازد. هامون علیرغم تأثیرگذاری گسترده در ابعاد معرفتی و فرهنگی، همچنان با دو مسئله ژرف و به غایت مهم دست به گریبان است که به باور من، کم توجهی به آنها موجب گسست نسبی این پروژه از جهان معرفتی و زبانی جنوب و عدم تکثیر دغدغههای آن در بین مردم شده است. «اسارت در زبان نخبهگرا» و «غیبت در عرصه شبکههای اجتماعی» دو مؤلفه اساسی و چالشی هستند که به باور من فقدان آنها در هامون به چشم میخورد و عدم توجه به آنها میتواند هسته اصیل هامون را از پویایی و بالندگی لازم باز دارد. درواقع، هامون نیازمند بازتعریفِ نقش خود بهعنوان «پل ارتباطی» است؛ پلی که نه تنها مفاهیم پیچیده را به زبان روزمره ترجمه کند، بلکه با خلق فضایی دو سویه، این مفاهیم را با جهان ذهنی جنوب و زبان مردمش پیوند بزند.
زبانِ نخبهگرا
ریچارد رورتی، فیلسوف پراگماتیست آمریکایی، در مقالهای با عنوان «اولویت دموکراسی بر فلسفه» (۱۹۸۸) استفاده از زبان پیچیده و تخصصی را مانعی برای «گفتوگوی افقی» با مردم دانسته و هشدار میدهد که «زبانِ فنیِ نخبهگرا، جامعه روشنفکری را از بستر واقعیات اجتماعی جدا میسازد». استفاده از زبان تخصصی و نخبهگرا اگرچه به منظور پرهیز از درک نادرست از مفاهیم و اجتناب از افتادن در ورطه کج فهمی به کار میبرد – و این امر نیز تا حدی درست است – اما نباید خود در مقام سلاحی برای تفاخر یا گسست از جهان معرفتی مردم عادی مورد استفاده قرار گیرد. این همان پارادوکسی است که هامون امروز با آن روبهروست: از سویی، تلاش برای حفظ دقت مفهومی و پرهیز از سادهسازیهای مخرب، و از سوی دیگر، خطر تبدیل شدن به نهادِ خودارجاعی که تنها برای نخبگانِ همسو سخن میگوید. پائولو فریره، اندیشمند برزیلی، در اثر ژرف «آموزش ستمدیدگان» (۱۹۶۸) مستقیماً به این مسئله توجه نشان میدهد: «زبانِ پیچیده و رمزآلود، نهتنها ابزار روشنگری به شمار نمیرود، بلکه ابزاری برای تداوم سکوتِ ستمدیدگان به شمار میرود. هرگونه گفتارِ آموزشی باید از زیستجهانِ مردم آغاز شود، نه از واژگانِ انتزاعیِ نخبگان». درواقع، آنچه که در اینجا مورد بحث و نقد است، دشوارسازی تعمدی و آگاهانه زبان به منظور حفظ انحصار دانش در اختیار طبقهای خاص و بهرهگیری از آن همچون ابزاری برای مرزهای هویتی است.
سازمان توسعه و همکاری اقتصادی (OECD) در گزارشی مهارتهای سواد، محاسبات و حل مسئله را در میان بزرگسالان ۱۶ تا ۶۵ ساله در ۳۳ کشور عضو OECD مورد بررسی قرار داده است. یافتههای این پژوهش نشان میدهند که ۴۷ درصد از شرکتکنندگان اعلام کردند که اصطلاحات فنی و ساختارهای پیچیده زبانی در متون سیاسی، حقوقی و آموزشی را متوجه نمیشوند و نمیتوانند با آنها ارتباط برقرار کنند. این رقم در کشورهای با سطح سواد پایینتر به ۶۵ درصد میرسد. این گزارش در ادامه بیان میکند هنگامی که از بزرگسالان خواسته شد اصطلاحاتی مانند «عدم تمرکز مالی» یا «اصلاحات ساختاری» را تفسیر کنند، ۴۰ درصد از آنها نتوانستند هدف اصلی آن را خلاصه کنند. این نمونهها نشان میدهند که ناتوانی در تعامل با متون پیچیده و درک آنها خود موجب تشدید نابرابریها میشود؛ زیرا دسترسی به اطلاعات حیاتی موردنیاز برای مشارکت مدنی و پیشرفت شخصی را محدود میسازد.
یافتههای این گزارش بهخوبی نشان میدهد که زبان نخبهگرا (همانطور که رورتی و فریره اشاره کردند) نهتنها یک مسئله فلسفی، بلکه یک مشکل اجتماعی- اقتصادی به شمار میرود که بر مشارکت دموکراتیک و عدالت آموزشی نیز تأثیر مستقیم دارد. به تعبیری میتوان گفت که سادهسازی زبان، تنها یک «انتخاب زبانی» نیست، بلکه یک ضرورت در جهت نیل به برابری اجتماعی است. پروژه ساینتفیک امریکن که با هدف تبدیل مطالب علمی و پیچیده به زبانی ساده و قابل فهم پدید آمده است، یکی از نمونههای موفقیست که هامون میتواند از آن الگو بگیرد و با بهرهگیری از آن، در مسیر دموکراتیزهسازی دانش گام بردارد.
غیبت در عرصه شبکههای اجتماعی
زینب توفکچی، جامعه شناس ترکتبار، در کتاب «توییتر و گاز اشکآور» تاکید میکند: «رسانههای نوین، امروز به میدان نبردِ گفتمانها تبدیل شدهاند. روشنفکرانی که از این فضا فرار میکنند، عملاً میدان را به پوپولیستها و الگوریتمهای سادهساز واگذار میکنند». ازاینرو، میتوان گفت که حضور کمرمق هامون در شبکهای چون اینستاگرام و کمتوجهی به رسانههای شنیداری نوظهوری چون کستباکس و ساخت پادکست مصداق خالیکردن عرصه برای رسانههای زرد و ترویج شبهعلم و خرافات است. نکتۀ کلیدی این است که حضور در این بسترها نه به معنای تقلیل فعالیت به تولید محتوای سطحی، بلکه بهمعنای بهرهگیری هوشمندانه از ابزارهای درونپلتفرمی برای انتقال مفاهیم پیچیده به انبوه مخاطبان علاقمند حاضر در این بسترهاست.
دانا بوید، پژوهشگر رسانههای اجتماعی، نسبت به عدم حضور روشنفکران در شبکههای اجتماعی هشدار میدهد و معتقد است: «غیبت گروههای خاص در رسانههای اجتماعی، نابرابریهای فرهنگی را عمیقتر میکند». این هشدار با دادههای مؤسسه رویترز در سال ۲۰۲۴ همسویی کامل دارد؛ گزارشی که نشان میدهد ۷۲ درصد از کاربران ۱۸ تا ۳۵ سال، پادکستها و ویدیوهای کوتاه آموزشی را منبع اصلی یادگیری مسائل اجتماعی و علمی میدانند. غیبت متخصصان از این فضاها، جایگزینشدن محتوای معتبر با شبهعلم را تسریع میکند. همانطور که بوید اشاره میکند، عدم حضور فعالِ صداهای آگاه در رسانهها، نهتنها به افزایش نابرابریهای فرهنگی منجر میشود، بلکه فضایی را میسازد که در آن الگوریتمها و جریانهای پوپولیستی، روایتهای تحریفشده را جایگزین واقعیت میکنند. درمجموع، باید گفت که حضور غیرفعال و کمتأثیر در این رسانهها و عدم بهرهگیری از ابزارهای درونپلتفرمی، هامون را درگیر چرخه بسته گردش اطلاعات در میان تعداد محدودی از نخبگان کرده است که مخاطب عام نسبت چندانی با آن برقرار نمیکند. شاید راه برونرفت از این وضعیت تولید محتواهایی کوتاه و جذاب در قالب ریلزهای کوتاه، اینفوگرافیکهای داستان محور یا پادکستهای گفتگومحور است؛ ابزارهایی که میتوانند مفاهیم نظری را به پرسشهای روزمره مردم گره بزنند و هامون را در کانون گفتگوهای عمومی قرار دهند.
در خاتمه باید گفت که سادهگویی نهتنها با ژرفاندیشی در تضاد نیست، بلکه آن را به عرصه عمل پیوند میزند. هامون تاکنون نشان داده است که توانایی همراهسازی اندیشمندان و دغدغهمندان بسیاری را دارد، اما عبور از چالشهای کنونی نیازمند جسارت تجربهکردن قالبهای جدید است. این جسارت، تنها در گروِ خلق دانشی است که در خیابانها، شبکههای اجتماعی و گفتگوهای روزمره نفس میکشد و هامون را از حاشیه امن تکگوییهای تخصصی به عرصه دیالوگهای عمومی رهنمون سازد؛ شاید بدین طریق این پروژه میتواند از آسمان انتزاع به زمین واقعیت هبوط کرده و از «دانش درباره مردم» به «دانش با مردم» دست یابد.