چقدر چشمها / این حفرههای توخالی / در بازی بین دو آدم هزاردستانند / چهقدر این سمتِ هستی که هستم آن سمتیترم همه ایرانند
پدرد! مادرد! برادردم! / حال من از درد وخیمتر است / نوشتن از من عقیمتر است / ... / مرگ روی بدنم دراز بکشد / که زندگی باز مرا بکشد
برای شاعری که صفِ کلماتش طویل شده دلم میسوزد / برای گنجشکِ بیشاخهای که جیکجیکهایش بادکردهست در گلو / برای استراحتِ کلاغی که سیم برق ندارد / برای خودم که مثلِ برق رفتهام از خانه / آدمی بودم / حماقت کردم و شاعر شدم.