از اوایل قرن پنجم تا اواسط قرن ششم، قحطسالهای متعدد در نیشابور گزارش شده است؛ قحطیهایی که فقط شکم مردم را خالی نکرد، بلکه شهر را از معنا، مناسک و امنیت تهی ساخت. عطار نیشابوری، شاعر و عارف بزرگ، در «مصیبتنامه» حکایتی دارد که هنوز امروز، معنای فقر و گرسنگی را بهتر از هر جدول آماری و تحلیل اقتصادی روشن میکند:
سائلی پرسید از آن شوریده حال/ گفت «اگر نام مهین ذوالجلال
میشناسی بازگوی ای مرد نیک» / گفت «نان است این بنتوان گفت لیک»
مرد گفتش «احمقی و بیقرار / کِی بوَد نام مهین نان، شرم دار!»
گفت «در قحط نشابور، ای عجب / میگذشتم گرسنه، چل روز و شب
نه شنودم هیچ جا بانگ نماز / نه دری بر هیچ مسجد بود باز
من بدانستم که نان نام مهینست/ نقطه جمعیت و بنیاد دینست»
در این روایت، یک حقیقت تلخ را عریان میکند: وقتی نان نباشد، نه فقط سفره که دین، اخلاق، اجتماع و معنا فرو میریزد. او همان عارفی است که میگوید «با قناعت ساز دایم ای پسر»، اما همزمان هشدار میدهد: «هیچ از فقر نبود تلختر.»
برای عطار، نان فقط خوراک نیست؛ نان اسم اعظم است، چون شرط امکان هر چیز دیگر است. بدون نان، نه نماز میماند، نه مسجد، نه اخلاق، نه حتی امید.
همین نگاه را قرنها بعد، ادبیات مدرن نیز تکرار میکند. هاینریش تئودور بُل، نویسنده آلمانی و برنده جایزه نوبل ادبیات، در رمان «نان سالهای جوانی» تجربه گرسنگی پس از جنگ جهانی دوم را چنین توصیف میکند: «درماندگی یعنی یاد گرفتن قیمت نان، نه طعمش…
چگونه کسانی در دوره عسرت و درماندگی مردمان، آگاهانه از «قیمت مناسب» چیزها دم میزنند؛ گویی که شنونده مقصر است؟! مگر نمیدانند فقر و گرسنگی فقط در معده نمیماند، حتی در حافظه هم لانه میکند و آنچه را که از بین میبرد، نه اشتها، که کرامت انسان است.» قهرمان این رمان بُل، مردی که سالها گرسنگی را با گوشت و پوست خود زیسته، حتی وقتی به درآمدی نسبتاً مناسب میرسد، هنوز «چشمش گرسنه نان» است. نان میخرد، انبار میکند و از فاسد شدنش میترسد. چون فقر، گذشتهای نیست که تمام شود؛ زخمی است که در روان میماند.
در ادبیات غنی فارسی نیز بارها همین حقیقت گفته شدهاست. از نگاه صائب تبریزی:
از صفای دل نباشد حاصلی درویش را
نان به خون تر میشود صبحِ صداقتکیش را
سعدی در باب هفتم گلستان، فقر را نه یک فضیلت رمانتیک، بلکه خطری برای اخلاق میداند و بیپرده هشدار میدهد که در جامعهای که بهوضوح تفکیک اجتماعی و اختلاف طبقاتی بیداد میکند و «یکی تحرمه عشا بسته و یکی منتظرِ عشا نشسته»، هرگونه فروپاشی و انحطاطی ممکن است زیرا: «فَراغت با فاقه نپیوندد و جمعیّت در تنگدستی صورت نبندد.»
جامعهای که درد نان دارد، روی آرامش و یکدلی نمیبیند و به قول شیخ اجل «وز دست تهی چه مروّت، وز پای تشنه چه سیر آید و از دست گرسنه چه خیر؟»
این نصیحت پیشینیان، تجربه امروزه ما شدهاست. فقر دیگر فقط مسأله جیب نیست؛ بحران روانی و اجتماعی هم با خود آوردهاست. از یک سو خانم فاطمه مهاجرانی، سخنگوی دولت، درباره گرانی افسارگسیخته مرغ، تخممرغ و روغن میگوید و از سوی دیگر با اعتراضات مردم و کسبه، برخورد میشود و این همه در دوره رئیسجمهوری تکرار میشود که در شعارهای انتخاباتیاش به نهجالبلاغه متمسک بود و این جمله امیرالمؤمنین را فراپیش داشت که: «کادَ الفَقرُ أن یَکونَ کُفراً: نزدیک است فقر که به کفر بینجامد.»
بدیهی است که «کفر» اینجا لزوماً بیدینی نیست، همانا فروپاشی اخلاق و رواج ناامیدی و بیاعتمادی اجتماعی هم است. سیاستها و مافیایی که نان را از سفره مردم میگیرند، دیر یا زود معنا را هم از جامعه میستانند و به افراد، انگ و احساس بیارزشی میدهند.
کاش یک روانشناس معتمد در بدنه دولت بود و فریاد میزد که چگونه فقر، استرس مزمن ایجاد میکند و با افزایش افسردگی و اضطراب، فقط درآمد را نمیگیرد؛ توان فکر کردن را هم میگیرد.
کاش یک جامعهشناس صاحب نفوذ در بدنه حکمرانی بود و گفته عطار را تکرار میکرد که وقتی نان نباشد، همه چیز فرو میریزد. لذا دست در سفره مردم نبرید و گلویشان را بیش از این فشار ندهید.
نان، هنوز هم فراتر از خوراک است؛ نماد زندگی، امنیت و کرامت انسانی است. فقدان نان، فقدان آرامش و امید است و سیاستهایی که باعث گرسنگی میشوند، نه فقط شکم جامعه، که روح، روان و آینده آن را گرسنه و ناامن میکنند و آنان که چنین میکنند، دیر یا زود مصداق این ابیات سعدی میشوند:
چه گفتند نیکان بدان نیکمرد؟ / تو برخور که بیدادگر بر نخورد
گمانش خطا بود و تدبیر سست / که در عدل بود آنچه در ظلم جست
یکی بر سر شاخ، بن میبرید / خداوند بستان نگه کرد و دید
بگفتا گر این مرد بد میکند / نه با من که با نفس خود میکند
نصیحت بجای است اگر بشنوی / ضعیفان میفکن به کتف قوی
که فردا به داور برد خسروی / گدایی که پیشت نیرزد جوی
چو خواهی که فردا به وی مهتری / مکن دشمن خویشتن، کهتری
که چون بگذرد بر تو این سلطنت / بگیرد به قهر آن گدا دامنت
مکن، پنجه از ناتوانان بدار / که گر بفکنندت شوی شرمسار