نجات ایران به کدام نیازمند است؛ عدالت یا آزادی؟
سیدرضا شاکری
دکتر اندیشه سیاسی و عضو هیات علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
چرا ملت ایران در تاریخ خود همیشه تشنه و درمانده ی عدالت بوده است؟ ماشیعیان نخستین امام خود را با ذوالفقار و شمع بیت المال و داستان هایی در باره عدالت می شناسیم. علی برای ما اسطوره عدالت است و اسطوره بیش از آنکه به نمونه آن مربوط گردد، از نیازهای انسان ها مایه می گیرد. آخرین امام را هم برپاکننده نهایی عدالت جهانی می دانیم. انقلاب مشروطه خواسته اش برپایی عدالت خانه بود. اکنون نیز در این شرایط که کشور با مساله بقا روبروست، حاکمان، دولتمردان و اقتصاددانان همچنان مسئله جامعه را عدالت می دانند. با همه ارزش و قداست عدالت و قربانی هایی که مردم ایران در طول تاریخ برایش داده اند، عدالتی نصیب آنها نشده و بر عکس ظلم و ستم را بیشتر تجربه کرده اند؛ شاید یکی از سرنخ هایی که چرا مردم ایران فاجعه کربلا را خوب درک می کنند، ستم مشترکی است که در این میانه اتفاق افتاده است.
اساس این تحلیل و پیش بینی آینده، بر محور عدالت است؛ یعنی چیزی که نیست و گم شده و بناپارت باید آن را پیدا کند و به مردم بدهد و از بخت بد در تاریخ ایران، عدالتی به مردم داده نشده و فقط نشان داده شده است. لیلاز گفته که این بناپارت ممکن است قالیباف باشد. این چیز غریبی نیست، بناپارت از درون نظامیان در می آید نه از میان روشنفکران! او خواهد آمد تا عیب و ایرادهای سیستم را بر طرف نماید؛ او مبالغ ناپدید شده را برمی گرداند، دزدها را می گیرد و به بند می کشد و اقتصاد را به ریل اصلی اش بر می گرداند. پس ما در چند ماه آینده بناپارتی در کشورمان خواهیم داشت که عدالت را بر قرار خواهد نمود. ملتِ دچار بقا و گرفتار در تورم ویرانگر که زندگی و حیات خانواده ها را هدف گرفته آمادگی شدیدی برای مخدر عدالت دارد؛ عدالتی توزیعی و امدادی که همچون عطیه ای به دست های خالی و دراز شده مردم داده خواهد شد. پس ما سال آینده را با عدالت آغاز خواهیم کرد و تعطیلات نوروز را با هزینه کم، دست و پاکردن سفرها و خوشی و رونق احتمالی که برای همه ما تبدیل به رویا شده است، طی خواهیم کرد. اما بناپارت منطق و راه خودش را دارد؛ گسترش قدرت و تجربه یک دیکتاتوری مجدد و تکرار استبداد. با ظهور بناپارت جمهوریت و آزادی و دموکراسی به فراموشی سپرده خواهد شد. نظامیان و ثروتمندان خیلی زود با بناپارت به وفاق می رسند و شکل های تازه از فساد و دزدی تجربه خواهد شد. خاندان ها و مدیران و آقازاده ها و خانم زاده ها در شکل های تازه ظهور خواهند کرد. پیوند نظامیان و روحانیان در فضاهای جدید شکل خواهد گرفت و اشکال نهادی رایج ناپدید خواهد شد. بناپارت بر قدرت شبکه ها سوار خواهد شد و وعده هایش هر لحظه طعم خوش و از یاد رفته عدالت را در کام ما لذت بخش خواهد کرد. چه بهتر از این!
***
چرا هرگز از خود نپرسیده ایم که آیا تحقق عدالت موکول و مشروط به چیز دیگری نیست؟ این یادداشت در جستجوی پاسخی برای همین پرسش است. پاسخ این است که بدون «آزادی » عدالت هرگز تحقق نخواهد یافت و به عنوان یک سودای تاریخی، آرزویی پاک و البته توهمی شیرین تا ابد برای ما باقی خواهد ماند. ادامه نوشتار را با دیدگاه افلاتون در باره عدالت پی می گیریم.
سقراط معتقد است که اگر عدالت در میان دزدان هم نباشد، آنها به منافعی دست پیدا نمی کنند. سقراط به تراسیماخوس یادآوری میکند که حتی دزدها هم باید به یکدیگر اعتماد کنند و این را با تقسیم عادلانهی سود نامشروع خود نشان دهند. یعنی، آنها نیز باید نوعی عدالت را رعایت کنند؛ در غیر این صورت، گروه دزدها از هم میپاشد و «دولت» کوچک آنها به تفرقه، هرج و مرج و ناراحتی تبدیل میشود. انسانهای ظالم، در هر سطحی از اعمال بیعدالتی، از قدرت فرضی به ضعف تبدیل میشوند. در استدلال سقراط ضرورت وجودی عدالت ناشی از دلیل کارکرد بیرونی آن است؛ ما بدون عدالت نمی توانیم به اهداف خود نایل گردیم؛ اراده ما بدون عدالت تحقق نمی یابد. اگر عدالت را به نظام و مناسبات پیچیده زندگی امروز بیاوریم، ضرورت آن از آب خوردن هم حیاتی تر می شود؛ بدون عدالت اعتمادی به هم نخواهیم داشت و قدم از قدم نمی توانیم برداریم.
بنابراین کارکرد عدالت در بیرون انسان است، هر چند برخی فیلسوفان و حتا افلاتون بر درونی شدن عدالت به عنوان تضمین کننده رفتار عادلانه تاکید دارند. اما باید توجه داشت که با برآمدن انسان مدرن، یک جابجایی بنیادین در هستی شناسی و معرفت شناسی پیش آمد و آن پیوند انسان مدرن با آزادی است که جای انسان قدیم را که با عدالت پیوند اساسی داشت، گرفت. انسان قدیم(در اندیشه یونان باستان و ادیان و مذاهب شرقی) از آن جهت عدالت را در درون خویش جستجو می کرد که خود را به عنوان جزئی از عالمی می دید که بر اساس عدالت برپاشده و استوار است. حکیمان و پیامبران نیز می آمدند تا با مقوله ایمان، پیوند انسان را با عالم و خداوند تعمیق کنند تا تضمین عدالت امکان پذیر شود. زمامداران مستبد و دیکتاتور در تاریخ ایران نیز به عدالت تمسک جسته اند و با به بند کشیدن آزادی، رویای برپایی عدالت را به مردم خود فروخته اند.
اما پرسش این است که عدالت به مثابه فضیلتی که بتواند در خدمت دزدان هم باشد، تا چه حد می تواند استحکام لازم را در ساختن جهان عادلانه داشته باشد؟ جهان سنت به دست مدرنیته از هم پاشید و اختیار با ما نیست که میان سنت و مدرنیته یکی را انتخاب کنیم. ما در جهان مدرن قرار داریم و امکان های ما در محیط محدودیت های ما خلق می شوند. آزادی دقیقا در همین جا مطرح می گردد. مسئولیت انسان برای ساختن امکان در درون محدودیت است و بدون محدودیت آزادی معنایی ندارد. آدمی به مثابه فرد مسئول و ذی حق در مدرنیته برای زندگی خود قواعد و قرارهایی را تنظیم می کند و عدالت ضمانتی برای پایداری آنهاست. ظرفیت و ارزشمندی و کارکردی عدالت بدون داشتن آزادی به جایی به نام استبداد منتهی خواهد شد. آزادی دشواری عالم مدرنیته است و تحقق آن به عقلانیت وابسته است. با عقلانیت می توان سراغ تحقق سایر ارزش ها مانند سعادت و خوشبختی، رفاه، حق شهروندی، برابری، اخلاق و… رفت. انسان بدون آزادی نمی تواند در این جهان به دنبال عدالت برود و بی گمان در میانه راه زمین گیر خواهد شد. ایران برای تحقق عدالت انتخابی جز آزادی ندارد.